همقدم همیشگی من
مطمئن باش هرگزپیش نیامده است که من دانسته تورا آزرده باشم یا به خشم بیاورم.
وهرگزپیش نخواهد آمد .
آنچه هراز گاهی تورا رنجیده وآزرده خاطر نموده است ، مرابیش از تو به افسردگی کشانده است .
ومطمئن باش چنان میروم که بدانم - به دقت - که چه چیزاین زمان تورا زخم میزند.
تا از این پس ، حتی نادانسته نیز تورا نیازارم.
غمگینتر از باد و باران
مانده به راهت هر دو چشمم
تنهاترین تنهای دوران
آه ای سفر کرده بازا
بازا و بنگر دوباره
این مرگ تدریجی من
جان دادن بی شماره
با نوی بزرگوار من
به راستی چه در مانده اند آنان که چشم تنگشان را به پنجره های روشن و آ فتاب گیر کلبه کوچک دیگران دوخته اند ...
و چه قدر خوب است که مانیز هرگز خوشبختی را در خانه همسایه جستجو نکنیم.
این حقیقتا" مایه رضایت خاطر و سر بلندی ما خواهد شد اگر ،از رفاه دیگران ،شادیهای دیگران داشتنهای دیگران و حتی سلامت دیگران به حسرت سخن نگوئیم .ومن هرگز وحتی یک نفس شک ندارم که روح سر افراز تو این سعادت و سرافراشتگی و آسودگی را به خانه کوچکمان خواهد آورد .
تو با نگاهی پر شوکت و رفیع - همچون آسمان سخی - از ارتفاع دست نیافتنی ،به من خواهی آموخت که میتوان از شادی دیگران بسیار شاد شد،بدون توقع سهم خواهی و یا حتی تصرف آن .
من میگویم و تو عمل میکنی :
خوشبختی را نمیتوان وام گرفت ،خوشبختی را نمیتوان خرید ،یا گدائی کرد .
بر سر سفره خوشبختی دیگران ،همچون یک ناخوانده مهمان ،حریصانه و شکم پرورانه نمیتوان نشست و لقمه ای نمیتوان برداشت که گلو گیر نباشد و کرسنگی را مضاعف نکند.
خوشبختی تنها چیزیست که با دستان طاهر کسی که عاشقانه خواهان آن است به وجود می آید .
مونای من
خوشبتی ما تنها و تنها بادست خواستن ماست که به دست می آید .ودانستن این راز عین خوشبختیست .
زیبای روزگار من
زندگی مشترک را نمیتوان یک باره به خطر انداخت،و با ز انتظار داشت که شکل و محتوی روزگار پیش از خطر را داشته باشد.
چیزی قطعا" خراب خواهد شد .
چیزی فرو خواهد ریخت .
چیزی دگرگون خواهد شد .
چیزی - به عظمت حرمت یک انسان - که بازسازی و ترمیم آن بسی دشوارتر از ساخت اصل آن خواهد بود.
کاسه بلور را نمیتوان به یک باره از دست رها کرد بر زمین انداخت ،لگد مال کرد و باز انتظار داشت که همان کاسه بلورین روز اول باشد .
ممنون آنم که تو ، هرگز ، در سخت ترین شرائط و دشوارترین مسیر،این کاسه نازک زودشکن بلورین را ، از دستهای خود رها نکرده ای...
حالا که تو خونه نیستی بیشتر از همیشه دلتنگتم . صبح که رفتی کلی بغض داشتم .تو دلم میگفتم کاش نره .اما باید میرفتی .بوسه جلوی در اما کفاف نداد .هر چه کردم بعد رفتنت خودمو به خواب بزنم نشد که نشد . خونه بی تو رنگ و بو نداره وفکر این که هر روز باید بری دلمو ریش میکنه .اما عزیزم وقتی به این فکر میکنم که ازدواج ما باید به سعادت و خوشبختی منجر بشه و هر کدوممون تو زندگیمون هر روز بالاتر بریم دلم کمی اروم میگیره . وضو گرفتمو برای سعادتت دو رکعت نماز خوندم . و از خدا خواستم هر جا که هستی همیشه تو اوج باشی .حتی اگه انقدر بالا بری که دستای کوتاه من بهت نرسه .دوست دارم و میپرستمت .